تبليغاتX
با ولایت تا شهادت

با ولایت تا شهادت

بسم رب الحسین علیه السلام

بسم الله

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمداز من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدارباده صافی شد و مرغان چمن مست شدندبوی بهبود ز اوضاع جهان می​شنومای عروس هنر از بخت شکایت منمادلفریبان نباتی همه زیور بستندزیر بارند درختان که تعلق دارندمطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان

 

حالتی رفت که محراب به فریاد آمدکان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمدموسم عاشقی و کار به بنیاد آمدشادی آورد گل و باد صبا شاد آمدحجله حسن بیارای که داماد آمددلبر ماست که با حسن خداداد آمدای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمدتا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 17:32  توسط استشهادی  | 

 

بسم الله النور

 

من: باورم نمی شود. این حال را قبلا نیز تجربه کرده ام. چقدر زیباست. همه جا غرق نور است. واقعا آرامم.

ل: تو در آغوش خدایی. در آغوش فرشتگان. ببین همه این آرامش از آن توست.

.....

من: چی شد پس چرا همه چیز مثل قبل شد؟ "ل" کجاست؟

ع: نگران نباش این یک لحظه از آن چیزی بود که همیشه به دنبالش بودی.

من: (گریه) ولی چرا تمام شد؟

ع: عجله نکن! به آنجا هم میرسیم. قبلش باید کاری را تمام کنی.

من: کدام کار؟

ع: می خواهی همیشه در آنجا باشی؟

من: مسلما.

ع: پس برای همیشه از گوش دادن به وسوسه های "ل" پرهیز کن.

من: سخت است.

ع: نابرده رنج ...

من: بله. دیگر چه؟

ع: اگر لحظه ای احساس ضعف کردی، به خدا پناه ببر.

من: چگونه؟

ع: متذکر به حضور خدا باش. و از او کمک بخواه. از انوار الهی چهارده گانه مدد بگیر. قرآن بخوان و نماز را با معرفت بخوان.

من: از راهنمائیهایت متشکرم.

 

پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:0  توسط استشهادی  | 

 بسم الله النور

من: من از تو ناراحتم.

ع: خیلی خوب کمی آب بخور، و یک صلوات بگو تا با تو صحبت کنم.

من: ... الآن بهترم.

ع: خدا را شکر! می دانم که در این هیاهو، سرت گیج می رود. اما این امتحان توست.

من: چرا؟

ع: به خاطر لطفی که خدا به تو کرده است. این فرصت را پیدا کرده ای تا باز هم خودت را امتحان کنی.

من: چیزی از درونم آزارم می دهد.

ع: می دانم! همان که تو را به این روز کشاند و خیلی از بلاها را به سرت آورد.

من: مطمئنی؟

ع: بله. خداوند فرموده است هر کس از او پیروی کند بیچاره خواهد شد.

من: پناه بر خدا!

ع: فقط پناه بردن کافی نیست. باید با او بجنگی و شکستش دهی. راه سختی در پیش داری.

من: مرا کمک میکنی؟

ع: وظیفه من این است. من رسول درون توام. و به تو فرمان می دهم از 14 نور الهی نیز که برای هدایت تو آمده اند غافل نباشی. غفلت از آنها و از کتاب خدا تو را به این درد مبتلا کرده است.

من: تو میدانی مشکل من چیست؟

ع: بله! بهتر از خودت. اگر از من می پرسیدی زودتر از اینها کمکت می کردم. تو در اضطرابی. هیچ کاری تو را به مقصودت نمی رساند. دائم به دنبال گمشده ای هستی که تو را به آرامش برساند. نه؟

من: درست می گویی. اما راه حلش چیست؟

ع: صبرکن. از اینجا به بعد را به دوست عزیزم "ل" می سپارم. او باید چیزهایی به تو بگوید که من نمیدانم و درک نمیکنم. او می تواند تو را به جایی ببرد که مرا به آنجا راهی نیست.

من: چرا تو نمی توانی؟

ع: چون من محدودم . اما او سرچشمه ای دارد که لایزال است.

من: الآن او کجاست؟

ل: مرا صدا کردی؟ من در اوجم.

من: با تو کار دارم.

ل: دستت را بده بیا اینجا.....

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 15:38  توسط استشهادی  | 

بسم الله النور

 

ل: سلام!

من: سلام ای غریبه!

ل: تو مرا قبلا نیز دیده ای.

من: آری! اما نمیشناسمت. خودت را معرفی کن.

ل: من، از وجود خودت هستم.

من: پس چرا از من جدایی؟

ل: به خاطر کارهای تو!

من: باز هم بگو.

ل: تو مرا فراموش کردی . روزی که سرگرمی هایت زیاد شد، من نیز به ناچار از تو فاصله گرفتم.

من: حیف! به نظر مهربانی! می خواهم با تو دوست شوم.

ل: منم همین را می خواهم. اما قدرت من کم شده است. یعنی رقیب من توانسته تو را با خود همراه کند و تا زمانی که با او هستی از من کاری ساخته نیست. ...

تو باید تصمیم بگیری ..... شاید این آخرین فرصت باشد....

من: رقیبت؟

دقیقا نمی دانم چه کسی را می گویی. اما در کتاب چیزهایی خوانده ام. گمانم درباره تو و او بود.

ل: در کدام کتاب؟

من: در قرآن خوانده ام که وجودم از ....

نمی دانم . نمی توانم دقیق بگویم.

ل: خیلی خوب! صاحب همان کتاب مرا به تو امانت داده است. اما تو از من خوب مراقبت نکردی. تو وظیفه داشتی با رقیبم مبارزه کنی، اما تسلیم آن شدی.

من: فکر می کنی راهی داشتم؟

ل: تو می توانستی از دوستانت کمک بگیری مثلا از دوست خوبت "ع".

من: آی "ع" کجایی ؟ چرا به من کمک نکردی؟ مگر ...؟

ع: به به! بالاخره یکی مرا صدا زد. از تو دوست عزیز که باعث این اتفاق شدی ممنونم. اگر اجازه دهی من با او چند کلمه ای با او صحبت کنم. من او را قانع خواهم کرد.

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 20:37  توسط استشهادی  | 

به نام خدا

سلام دوستان

کتابی از انتشارات سوره مهر دیدم که برام جالب بود. اسمش "چه کسی ماشه را خواهد کشید" است.

منم لینک رو اینجا میذارم.

امیدوارم خوشتون بیاد.

معرفی کتاب

چه کسی ماشه را خواهد کشید

نویسنده: رحیم مخدومی .

تعداد صفحات: 71 قيمت: 350 تومان

شابک: 900-471-964-x قطع: پالتویی

نوبت چاپ: چاپ اول :1382 شمارگان: 10000

معرفی کوتاه کتاب: كتاب حاضر شامل زندگي‌نامه داستاني شهيد غلامعلي پيچك مي‌باشد: كتاب شامل 8 عنوان است كه محتواي آنها عبارت است از: زندگي‌نامه (تولد، دوران تحصيل، دوران انقلاب، فرماندي وي در جبهه‌هاي غرب و شهادت)؛ لحظه...

 

فهرست کتاب:

» قرنطينه‌ای‌ تاريك‌

» جامعه‌ تب‌ دارد

» چه‌ كسی ماشه‌ را خواهد كشيد

» بمبی‌ به‌ بزرگی‌ تهران‌

» اين‌ دلها ترك‌ دارند

» علفهای‌ هرز نامردند

» مغزها گرسنه چشم‌اند

» زندگی‌نامه‌

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 17:43  توسط استشهادی  |