تبليغاتX
با ولایت تا شهادت

با ولایت تا شهادت

بسم رب الحسین علیه السلام

بسم الله المحبوب

هو النور هوالمحبوب   هو الموید    هوالمومن   هو الحلیم    هو الرحمن    هو الرئوف هو الرحیم   هو الستار العیوب   هو الرازق    هو المالک     هو الواحد    هوالحمید      هو المجید  

انا المذنب    انا الحقیر    انا الفقیر    انا الذلیل     انالعاجز   انا العاصی     انا الصغیر     انا المخلوق    انا المملوک  

پس چگونه عاشقش نباشم. این سوالی است که همیشه در پی پاسخ آنم. با خود می گویم من ذاتا عاشق اویم. اما چرا ... اینگونه؟

شنیده ام رسم عاشقی به طریقی دیگر است. مگر بر عاشق لحظه ای بدون خیال معشوق می گذرد؟

مگر عاشق نیست که جز به فرمان معشوق سر فرو نمی آورد.

مگر عاشقی دردی نیست که امان از مبتلا می گیرد و او را از درون شعله ور می سازد.

پاسخ چیست و عاشق کیست؟

از او می پرسم او که دانای همه نهان هاست.

پاسخ می آید:

ما تو را برای رحمت کردن به تو آفریدیم.

نکته ای مهم از خاطرم گذشت.

او به من پیش از افرینشم محبت کرده است. من که او را نمی شناختم تا عاشقش شوم.

پس چه نتیجه ای می توان گرفت جز اینکه او به من عشق ورزیده است.

آری این رسم عاشقی نیست که من در پی گرفته ام. مرا در این عشق آفریده اند و از روحی عاشق در کالبدم دمیده اند.

پس من عاشق نیستم اما برای عاشق شدن آفریده اندم.

اما جز اندکی از انسان ها به این ندای درونی خود پاسخ کامل نمی دهند.

و من همانم که لاف عاشقی زده ام و آنان درد عاشقی کشیده اند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 2:2  توسط استشهادی  | 

 

بسم رب الحسین علیه السلام

داشتم یه مطلبی رو در مورد کربلا می نوشتم، یهو دیسی شدم. خیلی خورد تو حالم. اما خب، فهمیدم که ارباب نمی خواسته من اون حرفا رو بزنم.

 

یا حسین علیه السلام

 

انـدر طلـب رویـش، آیـم بـه ســر کـویـش            گر نـازد و نایـد باز، مانـم به تمنایــــش

مهرش به دلــم دارم، هرگــز نرود از یــاد            هر چنـد گنه کـارم، هرگز نشــوم آزاد

من بنده او هستم، سرگشته او هستم              گویی که برای او، گرد سر کو هستـم

آری به غـم مــــولا، من آمده ام اینــــجا             با یک نگـه نازش، من آمده ام اینـــــجا

   آقا قسمت دادم، جـان مادرت زهـــــــرا              آقــــا تو بخر ما را،   آقا تو بخــــر ما را  

 

 این شعر به زبونم اومد در تمنای حسین علیه السلام (مولای و امیری)

و باز دعای همیشگی

یا رب الحسین، بحق الحسین،  اشف صدر الحسین،  بظهور الحجه  علیهما السلام

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 0:30  توسط استشهادی  | 

 

بسم الله النور

 

من: باورم نمی شود. این حال را قبلا نیز تجربه کرده ام. چقدر زیباست. همه جا غرق نور است. واقعا آرامم.

ل: تو در آغوش خدایی. در آغوش فرشتگان. ببین همه این آرامش از آن توست.

.....

من: چی شد پس چرا همه چیز مثل قبل شد؟ "ل" کجاست؟

ع: نگران نباش این یک لحظه از آن چیزی بود که همیشه به دنبالش بودی.

من: (گریه) ولی چرا تمام شد؟

ع: عجله نکن! به آنجا هم میرسیم. قبلش باید کاری را تمام کنی.

من: کدام کار؟

ع: می خواهی همیشه در آنجا باشی؟

من: مسلما.

ع: پس برای همیشه از گوش دادن به وسوسه های "ل" پرهیز کن.

من: سخت است.

ع: نابرده رنج ...

من: بله. دیگر چه؟

ع: اگر لحظه ای احساس ضعف کردی، به خدا پناه ببر.

من: چگونه؟

ع: متذکر به حضور خدا باش. و از او کمک بخواه. از انوار الهی چهارده گانه مدد بگیر. قرآن بخوان و نماز را با معرفت بخوان.

من: از راهنمائیهایت متشکرم.

 

پایان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:0  توسط استشهادی  | 

 بسم الله النور

من: من از تو ناراحتم.

ع: خیلی خوب کمی آب بخور، و یک صلوات بگو تا با تو صحبت کنم.

من: ... الآن بهترم.

ع: خدا را شکر! می دانم که در این هیاهو، سرت گیج می رود. اما این امتحان توست.

من: چرا؟

ع: به خاطر لطفی که خدا به تو کرده است. این فرصت را پیدا کرده ای تا باز هم خودت را امتحان کنی.

من: چیزی از درونم آزارم می دهد.

ع: می دانم! همان که تو را به این روز کشاند و خیلی از بلاها را به سرت آورد.

من: مطمئنی؟

ع: بله. خداوند فرموده است هر کس از او پیروی کند بیچاره خواهد شد.

من: پناه بر خدا!

ع: فقط پناه بردن کافی نیست. باید با او بجنگی و شکستش دهی. راه سختی در پیش داری.

من: مرا کمک میکنی؟

ع: وظیفه من این است. من رسول درون توام. و به تو فرمان می دهم از 14 نور الهی نیز که برای هدایت تو آمده اند غافل نباشی. غفلت از آنها و از کتاب خدا تو را به این درد مبتلا کرده است.

من: تو میدانی مشکل من چیست؟

ع: بله! بهتر از خودت. اگر از من می پرسیدی زودتر از اینها کمکت می کردم. تو در اضطرابی. هیچ کاری تو را به مقصودت نمی رساند. دائم به دنبال گمشده ای هستی که تو را به آرامش برساند. نه؟

من: درست می گویی. اما راه حلش چیست؟

ع: صبرکن. از اینجا به بعد را به دوست عزیزم "ل" می سپارم. او باید چیزهایی به تو بگوید که من نمیدانم و درک نمیکنم. او می تواند تو را به جایی ببرد که مرا به آنجا راهی نیست.

من: چرا تو نمی توانی؟

ع: چون من محدودم . اما او سرچشمه ای دارد که لایزال است.

من: الآن او کجاست؟

ل: مرا صدا کردی؟ من در اوجم.

من: با تو کار دارم.

ل: دستت را بده بیا اینجا.....

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 15:38  توسط استشهادی  | 

بسم الله النور

 

ل: سلام!

من: سلام ای غریبه!

ل: تو مرا قبلا نیز دیده ای.

من: آری! اما نمیشناسمت. خودت را معرفی کن.

ل: من، از وجود خودت هستم.

من: پس چرا از من جدایی؟

ل: به خاطر کارهای تو!

من: باز هم بگو.

ل: تو مرا فراموش کردی . روزی که سرگرمی هایت زیاد شد، من نیز به ناچار از تو فاصله گرفتم.

من: حیف! به نظر مهربانی! می خواهم با تو دوست شوم.

ل: منم همین را می خواهم. اما قدرت من کم شده است. یعنی رقیب من توانسته تو را با خود همراه کند و تا زمانی که با او هستی از من کاری ساخته نیست. ...

تو باید تصمیم بگیری ..... شاید این آخرین فرصت باشد....

من: رقیبت؟

دقیقا نمی دانم چه کسی را می گویی. اما در کتاب چیزهایی خوانده ام. گمانم درباره تو و او بود.

ل: در کدام کتاب؟

من: در قرآن خوانده ام که وجودم از ....

نمی دانم . نمی توانم دقیق بگویم.

ل: خیلی خوب! صاحب همان کتاب مرا به تو امانت داده است. اما تو از من خوب مراقبت نکردی. تو وظیفه داشتی با رقیبم مبارزه کنی، اما تسلیم آن شدی.

من: فکر می کنی راهی داشتم؟

ل: تو می توانستی از دوستانت کمک بگیری مثلا از دوست خوبت "ع".

من: آی "ع" کجایی ؟ چرا به من کمک نکردی؟ مگر ...؟

ع: به به! بالاخره یکی مرا صدا زد. از تو دوست عزیز که باعث این اتفاق شدی ممنونم. اگر اجازه دهی من با او چند کلمه ای با او صحبت کنم. من او را قانع خواهم کرد.

 

ادامه دارد....

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 20:37  توسط استشهادی  |